اینجوری بود که اینجوری شد...
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387يكي بود يكي نبود،
ولي اين دفعه يكي بود و دوتا ديگه هم اومدن
يكي بهروز كه بود دو تا منير و مهلا كه اومدن
بهروز اومدو يه وبلاگي ساخت ولي موند توش![]()
آخه درس داشت، كنكور داشت ولي وقت نداشت!
تا اينكه در رحمت الهي به سوي بهروز باز شد و
فرشته هاي نجات
كه مهلا و منير بودن از اين در وارد شدن !
بهروز براي بقاي وبلاگش از منيرو مهلا كمك خواست.
اينجوري شروع شد كه منير داشت با بهروز مي چتيد
(خدايي آخرش نفهميدم از كجا ما رو پيدا كرد (آهان رحمت الهي بود!))
منير دستش جايي ديگه بند شد مهلاي از همه جا بي خبر اومد كه جواب بهروز رو بده. تا اينكه رو هوا يه Of course گفت و منير و خودش رو نويسنده اين وبلاگ كرد.
بهروز نجات يافته وبلاگ رو انداخت به جون منير و مهلا
تا 8 تير كه كنكورش رو ميده.
حالا نه اينكه منير و مهلا اصلا امتحان ندارن، ![]()
دانشجو جماعت درس نمي خونن ... درست ! اما خدايي
بايد واحدامون رو پاس كنيم يا نه ؟؟؟!!!
(خدا عمر به بغل دستي ها بده!)
اميدGOD


